
برچسب:
نویسنده: سجاد موسوی
یک امروز را ناخوش احوالم؛ همین یک روز را برایم کسی باش، که تمام عمر برایت بودم..!
برچسب:
نویسنده: سجاد موسوی
چترت را کنار خوابهای من جا بگذار بی شک شبهای بارانی زیادی در پیش رو دارم .
برچسب:
نویسنده: سجاد موسوی
گفت حالا که داری میرییه حرفی بزنیه کاری کن تا اروم بگیره این دلمیه چیزی بگو که در نبودنت قوت قلبم باشهزل زدم تو چشماش و گفتمبهت قول میدم ...که دوباره در یک سرزمینی دیگردر یک هوایی دیگردر جهانی که رنگ آسمان روزش به رنگ چشماتهما دوباره همدیگر رو خواهیم دیدو من بهت قول میدمکه اگه حتی از خاک اندام پوسیده امدرخت تاکی تنیده باشدتو را خواهم شناختو انگاهبرخیزم و تو را چون روز اول بخواهمت [ یکشنبه چهارم دی ۱۴۰۱ ] [ 11:29 ] [ ............... ]
[
]
برچسب:
نویسنده: سجاد موسوی
دوست دارم نوشتن رانوشتنی که علتش تو باشیکلمات را آغشته کرده امآغشته به جوهری از جنس عشقاز زیبایی ات خواهم نوشتخواهم نوشت از چشمانیکه می دانم جز تو کسی را بر دیده نمی پسندندو می نویسم از عشقیکه من آغاز را بر آن خواندمو پایانی برایش نخواهم دید [ سه شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۱ ] [ 10:57 ] [ ............... ]
[
]
برچسب:
نویسنده: سجاد موسوی
آدم گاهی...آدم گاهی...حواسش پرت میشود...و غذا از دهن می افتد...چای یخ میکند...کاغذ خط خطی میشود...درس چند خط در میان خوانده میشود...تلفن خودش را میکشد...تاکسی هی بوق میزند...بعد که به خودش می آید...میگوید من فقط داشتم یک لحظه به "او" فکر میکردم...فقط یک لحظه. [ شنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۱ ] [ 11:43 ] [ ............... ]
[
]
برچسب:
نویسنده: سجاد موسوی
گاهــی حجـم دلــــتنـگی هایــمآن قــــــدر زیـاد میشودکه دنیــــابا تمام وسعتشبرایـَم تنگ میشود …دلتنــگـم …دلتنـــــگ کسی کـــــهگردش روزگــــارش به من که رسیــــد ازحرکـت ایستـاد …دلتنگ خودم …خودی که مدتهــــــــاست گم کـر د ه ام …گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم !حالا یک بار از شهر می رویمیک بـــار از دیار …یک بـــار از یاد …یک بـــار از دل …و یک بــــار از دســــت… [ شنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۱ ] [ 11:54 ] [ ............... ]
[
]
برچسب:
نویسنده: سجاد موسوی
دوست دارم آرزوهایم را روی لبانت نقاشی کنم هر بار که بخندی، آرزویی در چال گونه ات میافتد و برآورده میشود.
برچسب:
نویسنده: سجاد موسوی

برچسب:
نویسنده: سجاد موسوی
اگر کسی را دیدید که از کوچکترین چیزها لذت می برد،محو طبیعت می شود،کمتر سخت می گیرد،می بخشد،می خندد، می خنداندو با خودش در یک صلح درونییست،او نه بی مشکل است نه شیرین مغز‼️او طوفان های هولناکی را در زندگی پشت سر گذاشته و قدر آنچه امروز دارد را می داند.او یاد گرفته است که لحظه به لحظه ی زندگی را در آغوش بگیرد... [ یکشنبه بیستم آذر ۱۴۰۱ ] [ 11:7 ] [ ............... ]
[
]
برچسب:
نویسنده: سجاد موسوی